| • چکیده : |
,"«استفان وتلی» پیرمردی است كه با رسیدن هر بهار بوی غریبی در درون خود احساس میكند؛ بویی كه احساساتی قدرتمند در او برمیانگیزاند و او را در نیمة تاریك خاطرات رها میكند. استفان این بار به راه میافتد و به سرآغازی برمیگردد كه سالها از پایان آن گذشته است. او به محل زندگی نوجوانی خود رفته و حوادث آن روزها را دقیقا به خاطر میآورد و به موضوعاتی پی میبردكه در زمان نوجوانی برای او ابهامآور بودند و اینك با نگاه درست و شفاف به وقایع دورانش از جمله جنگ، خیانت به وطن و... نگریسته و غبار فراموشی را از تصاویر اصیل خود پاك میكند." |