| • چکیده : |
,"«عمو حسن» و «ننه ملك» در كلبة كوچكی زندگی میكردند و حیوانات بسیاری داشتند كه از آنها بهره میبردند. آنها مرغی داشتند كه آرزوهای دستنیافتنی داشت و همیشه آرزو میكرد مانند اردكها شنا و مانند كبوتران پرواز كند و مانند بلبلها آواز بخواند. روزی مرغ، تخمی گذاشت و جوجهای به دنیا آورد. او میخواست كه جوجهاش را تعلیم دهد تا همة كارهایی را كه خودش نمیتواند انجام دهد او انجام دهد. اما كارش بیهوده بود, حتی وقتی جوجه كوچولو قصد شنا كردن در دریاچه را داشت نزدیك بود غرق شود. یك روز كه مرغ چند تخم گذاشته بود ننهملك از تخمهای او بسیار تعریف كرد و به همین دلیل مرغ تصمیم گرفت خودش باشد و جوجهاش را نیز مانند خودش پرورش دهد." |