| • چکیده : |
,"در یك روز آفتابی تعدادی از حیوانات مزرعه مشغول بازی بودند كه ناگهان یك جوجهتیغی به نام «هزل» از پشت خارهایش ظاهر شد و به همه سلام كرد و از حیوانات مزرعه خواست تا او را نیز در بازی شركت دهند. اما حیوانات مزرعه نمیخواستند كه با هزل بازی كنند، چون او خیلی تیغ داشت و حیوانات میترسیدند كه به آنها صدمه برسد. هزل هم با ناراحتی از پیش آنها رفت و وقتی در حال غصه خوردن بود لاكپشت سبزی به او یادآوری كرد كه حیوانهای خاصی مثل او، كه آرام میروند، یا جوجهتیغی ـ كه بدنش پر از تیغ است ـ برای محافظت از خود در برابر دشمنان از این نعمت برخوردارند. با شنیدن سخنان لاكپشت، هزل از اهمیت خارهایش آگاه و بسیار شادمان گردید و از آن پس او و لاكپشت دوستان خوبی برای یكدیگر شدند." |