| • چکیده : |
,"صبح یك روز زیبا، شیر بازیگوش از خواب بیدار شد و به طرف رودخانه رفت تا دست و صورت خود را بشوید. هنگام برگشت به خانه، دیواری را سد راه خانة خود دید كه مورچهها آن را ساخته بودند. او نمیتوانست به خانهاش برود و مورچهها به او میگفتند كه مواظب زیر پایش باشد تا لانه و خود آنها را له نكند. شیركوچولو شروع به گریه كرد و موشی برای كمك به او به سراغ آفتابپرست رفت تا از او به عنوان چراغ راهنما استفاده كنند و زمانی كه آفتابپرست به رنگ قرمز درمیآمد، شیركوچولو میفهمید كه نباید عبور كند وگرنه مورچهها له میشدند. این كتاب مصور برای گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است." |