| • چکیده : |
,"مسافری اسبسوار از كنار دهی میگذشت. یك روستایی سادهلوح از پشتبام خانهاش او را صدا زد. «مهمان ما باش». اسبسوار كه بسیار خسته و گرسنه بود، شاد شد و مقابل خانة روستایی ایستاد. صاحبخانه كه بارها شنیده بود، تعارف آمد، نیامد دارد، پشیمان از گفتة خود به كنار در ورودی رفت و به مسافر خوشآمد گفت. در این حال مرد مسافر خواست تا اسبش را به داخل حیاط ببرد، اما به دلیل بلندقد بودن اسب نتوانست. در این حال به صاحبخانه گفت: افسار اسب را كجا ببندم؟ مرد صاحبخانه كه از گفتة خود پشیمان بود در جواب گفت: «افسار را بیاور و به نوك زبان من ببند». مجموعة حاضر حاوی افسانهها و قصههای آذربایجانی ترجمه شده به فارسی و با عنوانهای آذری است. افسانة یادشده تلخیصی از یكی از این افسانههاست." |