| • چکیده : |
,"در داستان من صدام نیستم میخوانیم: اول شهریور ماه بود. امیر با آن وانت سبزرنگش به خانهمان آمد و گفت: «برات كار پیدا كردم». گفتم: «چه كاری؟» گفت: «خیلی از این خانهها در بمبباران خراب شده است ما شبانه میرویم و وسایل را از زیر خاكها بیرون میآوریم». هرشب ساعت 10 دنبالم میآمد و به سراغ خانهها میرفتیم. در یكی از این خانهها پسر پنجسالهای را دیدم كه چوبی در دست گرفته بود، با عصبانیت چوب را به آرنجم كوبید و گفت: «تو صدامی، تو صدامی» گفتم: «نه من صدام نیستم». پسربچه گفت: «اگر تو صدام نیستی پس چرا آمدی خانة ما، ببین مادرم دیگر با من حرف نمیزند» و به گوشهای اشاره كرد. جسد زنی آن طرف افتاده بود، با بغض گفتم: «مامانت به من گفت بیایم دنبالت». چوب را به زمین انداخت. بیاختیار در آغوشش گرفتم. وقتی به خانه رسیدم، ساكم را بستم و حسین را به مادرم سپردم. به مادرم گرفتم: «تو اینجا باش تا من بروم و صدام را بكشم و از خانه بیرون آمدم». در كتاب حاضر داستانهای دیگر با عنوانهای بیگناه، من، اتوبوس، شمع، گل، پروانه، قاصدك و... به نگارش درآمده است." |