| • چکیده : |
,"پسر چوپانی گلة گوسفندان را هر روز برای چرا به دامنة كوه میبرد و از آنها مراقبت میكرد. روزی حوصلة پسر از نگاه كردن به گوسفندها سر رفته بود، بنابراین تصمیم گرفت تا كمی خود را سرگرم كند. با صدای بلند فریاد زد كه گرگ به گله حمله كرده و از اهالی دهكده كمك خواست. بسیاری از اهالی به كمك او آمدند. اما فقط پسر را دیدند كه در حال خندیدن بود. پسر چندین بار دیگر نیز این كار را تكرار كرد تا این كه یك روز اتفاقی افتاد كه باعث پشیمانی پسر شد. این داستان از مجموعه «داستانهای آموزنده از زندگی حیوانات» به دو زبان فارسی و انگلیسی به چاپ رسیده است." |