| • چکیده : |
,"در زمانهای قدیم در روستایی در نزدیكی شهر «مدینه» پسری، گلة پدر را چوپانی میكرد. به تازگی گرگی به گله حملهور شده گوسفندان را دریده بود. پس پدر چارهای اندیشید و مترسكی در گله نهاد تا گرگ را دچار اشتباه كند، اما طولی نكشید كه این حیله بر گرگ آشكار شد. پس از آن پدر زنگولهای را به درخت وصل كرد و سر دیگر آن را روی برگها و شاخهها قرار داد تا از آمدن گرگ مطلع شود. پدر و پسر همانجا منتظر بودند كه ناگهان زنگوله به صدا درآمد، پدر چوبدستی را برداشت تا به گرگ حملهور شود، ناگهان گرگ به امر خدا سخن گفت و به پدر یادآوری كرد كه این روزی من است كه خداوند برای من قرار داده است و تو نباید مانع شوی. سپس به مرد گفت كه نزد پیامبر اكرم (ص) برود. مرد شگفتزده به سوی مسجد النبی به راه افتاد و ماجرا را برای پیامبر بازگو كرد و پیامبر هم امر فرمود تا مرد داستان را برای همه بازگو كند. كودكان و نوجوانان در این كتاب میآموزند كه موجودات در آسمان و زمین میتوانند با اجازة خداوند با نگاههای خود با مردم راز و نیاز كنند، همچون هدهد و مور با حضرت سلیمان." |