| • چکیده : |
,"خانوادهی "ریحانه" به علت بدهكاریهای زیاد پدر و كارهای ناشایستش مجبور به مهاجرت به "تهران" میشوند. ریحانه این شهر پر از دود و صدا را دوست ندارد. دل ریحانه، آسمانی پر از ستاره میخواهد تا شبها در تاریكی و سكوت با نگاه كردن به آنها برای خویش رویا ببافد و در آن رویاها غرق شود. تنها دلخوشی این دختر كمسن و سال در این شهر بزرگ، دوستش، مهری، است. دوستی آنها از روزی آغاز شد كه ریحانه دستمال چهلتكهی دستدوز مادربزرگ را در اختیار دوستش قرار داد تا به خاطر نیاوردن كاردستی تنبیه نشود. هر روز كه میگذرد دوستی این دو دختر محكمتر میشود. روزی مهری، ریحانه را برای تولدش به منزلشان دعوت میكند. ریحانه با دیدن خانهی آنها و ثروت زیادشان بهتزده میشود. آخر شب رانندهی پدر مهری دخترك را به خانه میرساند. روز بعد مهری با بغض و اشك به ریحانه میگوید كه پدرش شب گذشته به او خبر داده كه به شهر دیگری منتقل شده و آنها باید از یكدیگر جدا شوند. ریحانه هنوز غم از دست دادن دوست عزیزش را در دل دارد كه مادربزرگ نیز از دنیا میرود. ریحانه در بهت و غم و سرگشتگی، دچار افسردگی میشود و حتی دستگیری پدر نیز تاثیر زیادی در وی نمیكند. او تغییرات پیرامون خود و جامعه، اعتراضها، اعتصابها، و راهپیماییها را میبیند. اما درك درستی از آنها ندارد. ریحانه در رویاهایش مادربزرگ را میبیند كه از آسمان در دامن او بغلبغل ستاره میریزد." |