| • چکیده : |
در این نوشتار مصور و رنگی افسانهای قدیمی برای گروه سنی ب تدوین شدهاست .سالها پیش در شهراصفهان زن و شوهر جوانی زندگی میكردند .احمد مهارت و حرفه خاصی نداشت . او فقط یك بیل و كلنگ داشت و همیشه به همسرش میگفت :اگر بخت واقبال به ما رو بیاورد و یك روز موقع كندن زمین گنجی پیدا كنم آن وقت پولدار خواهیم شد ولی این حرفها جمیله را راضی نمیكرد .تا این كه روزی جمیله طبق عادت معمولش به گرمابه عمومی رفت ، ولی مسئول گرمابه به او گفت :امروز گرمابه بهطور كامل در اختیار همسر فالگیر سلطان است و تو نمیتوانی وارد شوی .در همین لحظه فكری به ذهن جمیله رسید ... |