| • چکیده : |
,"فصل تابستان بود و تعطیلات تابستانی تازه آغاز شده بود. «حسنی» با نمرات خیلی خوب در امتحانات پایان سال پذیرفته شده و بسیار خوشحال بود. مادر حسنی نیز بسیار خوشحال بود و به او افتخار میكرد. اما حسنی با تمام خوبیهایش یك مشكل كوچك داشت؛ او با دندانهایش فندق و بادام میشكست و مسواك نمیزد. به همین دلیل دندانهایش زرد و كرمخورده شده بود. مادرش مرتب او را نصیحت میكرد، اما حسنی متوجه نبود. تا این که یك شب دچار دنداندرد وحشتناكی شد و بدینترتیب از كردهاش پشیمان گشت. قسمتی از داستان در قالب شعر به چاپ رسیده است." |