| • چکیده : |
,"«حسنی» همیشه دوست داشت ثروتمند باشد. یك روز كه كنار یك درخت كهنسال استراحت میكرد، درخت به او گفت: «فردا بیا و كوزهای پر از طلا از تنة من بردار و به خانهات ببر». روز بعد حسنی به سراغ درخت رفت و كوزه را برداشت. درخت هر روز به او كوزهای پر از سكة طلا میداد. كمكم حسنی ثروتمند شد و قصری در شهر بنا كرد، اما دیگر با دوستان قدیمیاش رفت و آمد نداشت و پولهایش را هم در راه خیر خرج نمیكرد. بعد از مدتی، او از تنها ماندن خود ناراحت شد و دوباره به سراغ درخت رفت. درخت كهنسال به او كتابی داد كه حسنی با خواندن آن فهمید، باید به همنوعانش كمك كند و آنها را دوست بدارد. او تمام ثروت خود را خرج فقیران كرد و توانست دوباره با مردم شهر دوست باشد. داستان آموزنده و تخیلی حاضر، برای كودكان گروه سنی «ب» تهیه شده است." |