| • چکیده : |
داستان حاضر بیانگر سرگذشت زنی است به نام((حمایل)) كه دو برادر به نامهای ((حبیب)) و ((عباس)) دل باخته او هستند ;اما طی حوادثی((عباس)) موفق به ازدواج با او میگردد .با شروع جنگ تحمیلی عراق((عباس)) در یكی از شهرهای مرزی به شهادت میرسد .پس از چند ماه((حبیب)) از((حمایل)) تقاضای ازدواج میكند .((حمایل)) كه با پیشنهاد برادر شوهرش مخالف است همراه با دخترش ((حوریا)) از خانواده همسرش جدا شده، زندگی مستقلی را آغاز میكند .((حمایل)) در یك بیمارستان به عنوان بهیار مشغول كار میگردد، اما یك روز هنگام رسیدگی به بیماران با((حبیب)) مواجه میشود و ... |