| • چکیده : |
,"در این داستان، "عبدالجلیل، یك مقاطعهكار معروف بود كه همیشه از بیرحمی روزگار نسبت به دخترش ـ سهام ـ میترسید و این احساس را همواره پس از مرگ همسرش، به دوش میكشیده تا این كه سهام دختری كه در زندگیاش، جز خوشی و راحتی چیز دیگری ندیده بود، با ادهم، دانشجوی جوان فقیری آشنا میشود كه متهم به قتل یكی از كارگران پدرش بود. عبدالجلیل، همچون حیوان وحشی درندهای بود كه همه چیز و حتی زندگی آدمها را با پول میسنجید. ناگهان در یك چشم به هم زدن، همه چیز عوض شده و بیگناهی ادهم از اتهام قتل، اثبات شد و...."." |