| • چکیده : |
,"خالخالی تك و تنها زیر سایة درخت نشسته بود و با دمش مگسها را میپراند. جوجههای خانم قدقدا با هم بازی میكردند. هیچكس حاضر نبود با خالخالی بازی كند. تا این كه یك دفعه در طویله باز شد و چشمش به گوسی افتاد. گوسی هم تنها بود. خالخالی گفت: «بیا با هم شاخبازی كنیم». خالخالی دید كه گوسی هم اندازة خود اوست. به شاخهای تازهدرآمدة گوسی نگاه كرد. هر دو سم به زمین كوبیدند و پیشانیهایشان را به هم چسباندند. كتاب حاضر از مجموعة «كتابهای انگشتی» است كه برای گروه سنی «الف و ب» تهیه شده است." |