| • چکیده : |
,""عاطفه" فرزند اول خانوادهای كاملا سنتی با وجود سوالهای بسیار در ذهن در ارتباط با این سنتهای دست و پاگیر آهستهآهسته بزرگ میشود. او كه در تمام دوران تحصیل آرزوی "وكالت" را در سر پرورانده سرانجام به علت وجود همان قید و شرطهای فراوان حاكم بر خانواده ناچار میشود پس از اخذ دیپلم، به تدریس در روستاهای اطراف شهر محل سكومت خویش رضایت دهد. عاطفه كه به مصداق نامش دختری عاطفی و رقیقالقلب است در تمام دوران تدریس، رابطهی نزدیك با دانشآموزان خویش برقرار نموده و در همهحال به دلجویی از آنها و دلسوزی برای مشكلاتشان مشغول است. زمان میگذرد و با توجه به شیوهی تفكر خانوادههای سنتی، تمام فامیل انتظار دارند تا این دختر جوان به زودی به یكی از خواستگاران جواب مثبت داده و تشكیل خانواده بدهد. اما وی كه از تجربههای اطرافیان خود سخت در هراس است و آنچه كه در دور و بر خویش میبیند تنها اجحاف به زنان و نادیده گرفتن حقوق آنها است به هیچ عنوان خیال ازدواج ندارد. اما سرانجام پافشاریهای اطرافیان موثر واقع میشود و وی به عقد جوانی تحصیلكرده از اقوام دور درمیآید. آنچه كه عاطفه در همسرش میجوید، محبت، شادی و سرزندگی است كه هیچیك را در وجود وی نمییابد. دختر جوان سرانجام پس از آنكه درمییابد همسرش تنها به طمع مال و دارایی پدر با او ازدواج كرده، تقاضای طلاق میكند و به جدایی تن میدهد. مدتی بعد از طریق یكی از دوستان با برادر وی، كه خلبان است، آشنا شده و با او ازدواج میكند. زمانی كوتاه پس از به دنیا آمدن فرزندان دوقلویشان، عاطفه متوجه خیانت همسر خویش شده و از وی نیز جدا میشود. او سالها به سختی كار میكند و با وجود از دست دادن والدین خویش مایوس نشده و پس از تلاش فراوان، فرزندانش را دوباره به دست میآورد. با وجود این عاطفه هنوز نگران است؛ نگران آیندهی دخترش و میترسد، او نیز چون خود فریب رویاهایش را خورده و در زندگی مصائب زیادی را متحمل شود." |