| • چکیده : |
,"در یك روز تابستانی با پدرم وارد مسجد محله شدیم. همة اهالی محل مشغول كاری بودند. یك نفر جارو میكرد، نفر دیگر پلهها را تمیز میكرد و گروهی گرد و غبار قفسهها را میگرفتند. از پدر پرسیدم: «این آقایان هركدام شغلی دارند، پس برای چه در مسجد كار میكنند؟» پدر هم در جواب گفت: «مسجد خانة خداست و جایی كه انسان با خدای خود همصحبت میشود باید تمیز باشد و این از وظایف هر مسلمان است». من خیلی خوشحال شدم و از پدر خواستم تا به من هم كاری بگوید تا در مسجد خدمت كنم. او هم یك جارو و سطل داد تا فرش جلوی در را نظافت كنم. آن روز از بهترین روزهای زندگی من بود. این داستان آموزنده و اجتماعی به صورت مصور برای كودكان گروههای سنی «ب» و «ج» تهیه شده است." |