| • چکیده : |
,"در یكی از روزهای پاییزی، كامیونی قرمزرنگ و كهنه پس از طی مسیری به روستایی رسید. راننده كه "زامپانو" نام داشت از كامیون پیاده شد و خرسی را كه پشت كامیون بود به مردم نشان داد و از آنها خواست تا فردا برای دیدن نمایش و هنرنمایی خرس جمع شوند. روزنمایش فرا رسید. زامپانو با شلاقی كه در دست داشت خرس دستبسته را وادار به هركاری میكرد و مردم گمان میكردند كه او حتما انسانی قوی است كه خرس از حرف او پیروی میكند. در این هنگام حشرهای وارد صحنه شد، خرس كه میخواست حشره را شكار كند، مرتب خود را تكان داد، ناگهان طناب كشیده شد و زامپانو به پرواز درآمد. خرس، سرانجام حشره را شكار كرد و چون از بند رها شده بود به طرف جنگل رفت و ناپدید شد. از آن پس گاهی اوقات مردم، زامپانو را در آسمان میدیدند كه از روی ده رد میشد و خرس نیز در وسط جنگل به زندگی خود ادامه داد. مردم غریبهای كه به ده میآمدند از حال مردی كه در آسمان در حال پرواز بود سوال میكردند و مردم نیز داستان زامپانو را بازگو میكردند كه میخواست در روستاها سیرك راه بیاندازند." |