| • چکیده : |
,"«پیتر» با مادر و خوهرهایش، فلاپسی، ماپسی و دمپنبهای زندگی میكرد. یك روز مادر، بچهها را بیرون فرستاد تا با همدیگر بازی كنند و خودش به خرید برود. او به آنها گفته بود كه به باغ آقای «توماس» نروند، اما پیتر به حرف مادرش گوش نداد و به آنجا رفت. بعد از آن مقدار زیادی خوراكی خورد، اما ناگهان آقای توماس او را دید و به دنبالش دوید. پیتر با كلی دویدن و تلاش توانست از دست او فرار كند. اما آقای توماس با لباسهایی كه از پیتر به جا مانده بود، مترسك درست كرد و پیتر هم مریض و بدحال به خانه رسید. داستان حاضر به همراه رنگآمیزی برای كودكان گروه سنی «ب» تهیه شده است." |