| • چکیده : |
,"در یك جنگل سرسبز، حیوانات بسیاری به خوبی و خوشی در كنار یكدیگر زندگی میكردند و از زندگی خود راضی بودند، به جز خرگوش كوچكی كه همیشه آرزو داشت حیوان دیگری باشد. او گمان میكرد كه خیلی كوچك و ضعیف است و به درد هیچ كاری نمیخورد. او با سنجاب مهربانی دوست بود. سنجاب به او میگفت كه هر حیوان باید از آنی كه هست راضی باشد، اما نظر خرگوش تغییر نمیكرد تا این كه روزی او تصمیم گرفت كه یك پرنده باشد و با استفاده از گوشهایش پرواز كند. هرچه سنجاب سعی كرد او را از این كار منصرف كند موفق نشد. تا این كه خرگوش دچار حادثهای شد و از آن پس هیچكس نشنید كه خرگوش آرزو كند حیوان دیگری باشد." |