| • چکیده : |
,"در جنگلی سرسبز خرسی زورگو و نادان زندگی میكرد. او حیوانات جنگل را اذیت میكرد و به همین دلیل هیچ دوستی نداشت. تا اینكه روزی خرگوش كوچولو پنج دانهی سفید و پنج دانهی سیاه به خرس داد و از او خواست هر وقت كار خوبی میكند یكی از دانههای سفید و هر وقت كار اشتباهی میكند یكی از دانههای سیاه را در باغچهی خود بكارد. خرس همین كار را كرد. او سعی میكرد به دیگران خوبی كند و دانههای سفید بیشتری بكارد. چند روز بعد خرس مریض شد و چند وقتی را در لانهاش ماند. وقتی از لانهاش بیرون آمد دید كه تمام دانههای سفید تبدیل به گلهای سرخ و زیبا شدهاند. دوستان خرس دانههای سیاه را از خاك بیرون آورده بودند چرا كه خوبیها و مهربانیهای خرس، كارهای زشت او را از یاد آنها بردهبود." |