| • چکیده : |
,"در روستایی بین كوههایی بلند تعدادی مرغ و خروس در یك خانواده با خوبی و خوشی با یكدیگر زندگی میكردند، تا اینكه یكی از خروسها كه جثهاش از دیگران بزرگتر بود همهی مرغ و خروسها را نزد خود فراخواند و با تكبر و غرور اعلام كرد كه از این به بعد من رئیس شما هستم و هركاری كه من گفتم باید انجام بدهید. مدتی بدین منوال گذشت و خروس مغرور نیز با آنها بدرفتاری میكرد، این كه مرغها و خروسها از این وضعیت خسته شدند و تصمیم گرفتند كه او را تنبیه كنند. آنها نقشهای كشیدند و خروس مغرور را به كنار رودخانه كشاندند. زمانی كه خروس مغرور تصمیم داشت از رودخانه بگذرد به داخل آن افتاد. او با التماس از دیگران كمك خواست آنها نیز به او كمك كردند اما از او قول گرفتند كه دیگر كارهای گذشته را تكرار نكند." |