| • چکیده : |
,"در ده باصفای شلمرود، حیوانات بسیاری زندگی میكردند. در میان این حیوانات خروس بود كه هر روز صبح زود با صدای قوقولی قوقویش تمام حیوانات را برای انجام كار روزمرهاشان از خواب بیدار میكرد. روزی حیوانات تصمیم گرفتند او را از ده بیرون كنند تا دیگر مجبور نباشند صبح زود از خواب برخیزند. خروس حرف آنها را شنید و با ناراحتی از آنجا رفت. فردای آن روز تمام حیوانات ده، دیر از خواب برخاستند و به همین دلیل نتوانستند كارهایشان را به موقع انجام دهند. بنابراین آنها بار دیگر تصمیم گرفتند خروس را بازگردانند اما خروس راضی نشد، چون با آنها قهر بود. حیوانات نیز گفتند حالا كه تو برنمیگردی، ما خود، صبحها آواز میخوانیم. صبح روز بعد هریك از حیوانات سعی كردند تا آواز بخوانند اما هیچیك صدای خوبی نداشتند. تا این كه بار دیگر بر آن شدند تا خروس را بازگردانند. این بار خروس راضی شد و بازگشت و از آن پس ده شلمرود مانند گذشته باصفا شد. داستان در قالب شعر بازگو شده است." |