| • چکیده : |
,"در یك روستای سرسبز، زینب هشتساله با خانوادهاش زندگی میكرد. او دختری مهربان و شاگرد اول مدرسه بود. زینب غم بزرگی در دل داشت و آن بیماری پدرش بود كه او را زمینگیر كرده و مسئولیت كارها بر گردن مادر افتاده بود. زینب به پدر و مادرش كمك میكرد و گاهی برای دعا به امامزادهای كه در روستا بود، میرفت. مدتی بعد بیماری پدر شدت گرفت و او به كلی نابینا شد. زینب دلشكسته به امامزاده رفت و آنقدر گریه كرد كه از حال رفت. او در امامزاده نذری كرده بود و وقتی به خانه بازگشت نذر او قبول شده و پدر بینا شده بود. این كتاب برای كودكان گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است." |