| • چکیده : |
,"خورشید در غرب افق غروب میكند، آخرین روشنایی روز به آهستگی محو و پس از آن آسمان تاریك میشود. "سایه" همیشه از خود میپرسید: خورشید به كجا میرود و وقتی كه در دهكدهاش همه خوابیدهاند، خورشید كجا پنهان شده و میخوابد. او از پدرش بارها این سوال را پرسیده بود، اما جواب پدرش بسیار پیچیدهتر از آن بود كه او دریابد. پدرش گفته بود: وقتی كه یك طرف زمین شب است، خورشید در طرف دیگر میدرخشد. چون زمین به دور خود میچرخد و در همین حال به دور خورشید نیز میگردد. این جواب به هیچ وجه سایه را قانع نكرده بود. بنابراین یك روز تصمیم گرفت خود به دنبال یافتن پاسخ سوالش برود. در طول مسیر او جواب قانعكنندهای برای پرسش خویش یافت؛ اگرچه این جواب نادرست بود." |