| • چکیده : |
,"شب «یلدا» بود همگی تصمیم داشتند به خانة بیبی «خورشید» بیایند، اما او چیزی برای پذیرایی و حتی گرم كردن كرسی نداشت. بیبی با خورشید دوست بود و همیشه با او درد و دل میكرد. آن روز هم از بیچیزی نزد خورشید سخن گفت و خورشید به او یادآوری كرد كه خدا بزرگ است و همیشه به انسانها كمك میكند. ناگهان نخهایی نازك و نورانی از كنار تركهای سقف تا بالای چرخ پنبهریسی بیبی پایین آمدند و بیبی آنها را مثل كلاف كرد و در كرسی گذاشت و كرسی گرم شد. بچهها از راه رسیدند، هركسی چیزی برای پذیرایی برای شب یلدا با خود آورد. بیبی خورشید خوشحال بود. همگی شب یلدا را كنار هم به خوبی گذراندند و قصهای كه بیبی بازگو نمود آن شب را گرمتر از گرمی كرسی كرد." |