| • چکیده : |
,""دانیال" كوچولو كه همه او را "دانی" صدا میكردند؛ با پدر، مادر و دایی جواد در باغ زیبای مادربزرگ زندگی میكرد. او به كمك مادربزرگ در انتهای باغ، برای خود یك مرغدانی ساخته بود و چندین مرغ و خروس زیبا را در آن نگهداری میكرد. یك روز دایی جواد چندین تخممرغ زیر یكی از مرغها گذاشت. پس از چندین روز تعدادی جوج? زیبا از تخمها بیرون آمد. هر روز صبح دایی جواد و دانی، جوجهها را از لانه بیرون میآوردند. چون ممكن بود كه كلاغ و گربه به جوجهها حمله كنند، دانی با دقت مواظب جوجهها بود، اما یك روز گربه از غفلت دانی استفاده كرده و به یكی از جوجهها حمله كرد و او را به دندان گرفت و فرار كرد. با داد فریاد دانی، دایی جواد و پدر گربه را دنبال كردند و جوجه را نجات دادند. دانی در حالی كه از این پیشامد بسیار ناراحت بود و گریه میكرد، گفت كه دیگر اجازه نخواهد داد گربه یا كلاغی به جوجههایش نزدیك شود." |