| • چکیده : |
در این رمان از آنتوان چخوف"، "پروفسور سربریاكوف، دانشمندی میان مایه و متظاهر، سالهاست كه با جان كندن، دخترش سونیا و برادر زنش ایوان (دایی وانیا) كه اداره ملكی را كه از زن مرحومش به میراث برده به عهده دارند، زندگی بیدغدغهای را میگذراند. سربریاكوف حالا با "یلنا" دختر جوانی كه مجذوب شهرت او شده، ازدواج كرده است. بیقراری یلنا و خودخواهی سربریاكوف كار اداره ملك را مختل میكند و این اوضاع متشنج وقتی به اوج خود می رسد كه سربریاكوف اعلام میكند میخواهد ملكش را بفروشد و در شهر زندگی كند..."." |