| • چکیده : |
,"دختر كشیش دوروتی با پدرش در ملكی در یك كلیسا زندگی میكند. كشیش كه مردی بداخلاق است با همه رفتاری بد و تحقیرآمیز دارد و به همین سبب هر روز از جمعیت نمازگزاران كلیسایش كاسته میشود. زیرا او فردی متعصب است و همیشه باعث ترس و وحشت افرادی میشود كه به كلیسا میآیند و جزء وظایف دینیاش در خارج از چارچوب كلیسا هیچ مسئولیت دیگری را پذیرا نیست. اما دوروتی از این رهگذر مردی به نام «واربورتون» و نه چندان خوشنام در همسایگی آنها ملكی میخرد و گهگاه به آنجا میآید. دوروتی از همصحبتی با آقای واربورتون كه به نظر او مردی دنیادیده است، لذت میبرد و او را یك دوست میشمارد، اما معاشرت دوروتی با وی باعث بروز مشكلات جدیدی در زندگیاش میشود و او را با دنیای بیرون از كلیسا، زشتیها و زیباییهایش مواجه میسازد." |