| • چکیده : |
,"در زمانهای خیلی قدیم دو موجود زنده در سرزمینی به نام "تردید" زندگی میكردند. یك پسر به نام "ژزوبا" و یك دایناسور كوچك بالدار به نام "دراگون". "ژزوبا" در خصوص پدیدههای اطراف خویش خیلی كنجكاو نبود. ولی "دراگون" دربارهی هرچیز سوال میكرد. دراگون، ژزوبا را یك آدم تنبل و ژزوبا، دراگون بالدار را موجودی فضول میدانست. دراگون همیشه میخواست بداند چه كسی سنگ، كوه و موجودات دیگر از جمله آنها را در آنجا قرار داده است. تا این كه روزی به وجود خدا پی میبرد و از جانب او مامور گشت تا چشم ژوزبا را بر نعمتهای خدا باز كند. دراگون موفق به این كار میشود. سالها میگذرد و ژزوبا مرد بزرگی میشود. تا این كه زمان جدایی فرا میرسد. آن دو نام سرزمین تردید را امید میگذراند و میروند تا دیگران را از وجود خود و هدف آفرینششان آگاه كنند." |