| • چکیده : |
,"كار «حسنی»، مسافركشی با موتور بود. همه او را میشناختند و به او اطمینان داشتند. حسنی هر روز صبح با «ننهگرجی» از خواب بیدار میشد و به سر كوچة خانم معلم میرفت و او را به مدرسه میرساند. او هیچ وقت از خانم معلم كرایه نمیگرفت. یك روز كه میخواست او را به مدرسه برساند، اتفاقاتی باعث گلی شدن لباسهای حسنی و چادر خانم معلم شد و همة اینها به خاطر لغزنده شدن سنگها و زمین بود. آن روز خانم معلم درس انار را به بچهها یاد داد و حسنی از پشت شیشة پنجرة كلاس صدای او را میشنید. بعد از آن درس اتفاقات تازهای برای حسنی رخ داد. كتاب حاضر شمارة 14 از مجموعة «رمان نوجوان» است." |