| • چکیده : |
,"مردی قوچش را با طناب به دستش بست تا به بازار ببرد و بفروشد. در راه دزدی طناب را پاره كرد و قوچ را دزدید. مرد نیمههای راه متوجه موضوع شد و دنبال قوچ خود گشت تا این كه سر چاهی رسید كه قوچش آب میخورد. دزد تا مرد را دید آه و ناله كرد. مرد گفت: «چه شده؟» گفت: «كیسهام در داخل چاه افتاده و در آن صد سكة طلا داشتم. اگر بروی داخل چاه و آن را بیاوری بیست سكه به تو انعام میدهم». مرد سادهلوح قبول كرد و لباسهایش را درآورد و از داخل چاه گفت: «برادر كیسهات نیست». دزد لباسهای مرد و قوچ را برداشت و رفت. «دزد قوچ» از مجموعه «داستانهای زیبای مولوی» است كه با نثری ساده و روان و تصاویری متناسب با آن برای گروه سنی «ب» و «ج» تدوین گردیده است. همچنین در كتاب شعر این داستان و خلاصهای از شرح حال مولانا آورده شده است." |