| • چکیده : |
,"«رودابه» همسر زال، باردار بود، اما نوزداش آنقدر بزرگ بود كه نمیتوانست آن را به دنیا بیاورد. حال رودابه بسیار بد بود و در این حال زال به یاد پر سیمرغ افتاد و آن را سوزاند. سیمرغ به سوی زال آمد و او را راهنمایی كرد. «رستم» به دنیا آمد و روزبهروز بزرگتر شد و پدرش به او یادآوری كرد كه دیگر وقت آن رسیده است كه به كوه «سپند» برود و انتقام «نریمان»، پدربزرگش، را بگیرد. سپس رستم در چهرة بازرگانان به همراه یارانش به آنجا حمله كردند و آنها را شكست دادند و سپس ثروتهای خزانهشان را با خود بازگرداندند و دیوار قلعة دشمن را نیز ویران كردند. آنگاه برای این پیروزی جشنی برپا و همة مرم در آن جشن شادی كردند. این كتاب اقتباسی است از یكی از داستانهای شاهنامه كه به زبان ساده برای كودكان و نوجوانان بازنویسی شده است." |