| • چکیده : |
,"مادر با لبخند گفت: «صبح به خیر هاپو! وقت بیدار شدن و صبحانه خوردن است». هاپو چشمهایش را باز كرد و گفت: «صبحانه نمیخورم مامان! دلم درد میكند». مادر گفت: «برای این كه حالت خوب شود بهتر است استراحت كنی». هاپو نیز پذیرفت. اما چون حوصلهاش سرمیرفت با اجاز? مادرش پازل درست كرد و عكسهای یكی از كتابهایش را دید. سپس شیر و بیسكوییت خورد. وقتی خواست دوباره استراحت كند از پنجره سروصدای دوستانش را شنید كه مشغول بازی بودند. هاپو كه دیگر دلش درد نمیكرد با اجاز? مادرش برای بازی نزد دوستانش رفت. او به دوستانش گفت: «دلدر خیلی هم بد نیست، ولی خوب شدن خیلی بهتر است!» كتاب حاضر از مجموع? «هاپو و دوستانش» به چاپ رسیده است." |