| • چکیده : |
,"«سنبران» به همراه زن و دو فرزندش در كوهستان زندگی میكند. او به خاطر این كه رئیس قبلی دهكدة «طیان» دو برادرش را به سپاه شاه فرستاده و برادرانش در جنگ كشته شدهاند، دل خوشی از دهكده و مردمانش ندارد. روزی رئیس جدید دهكده پیغامی به سنبران میفرستد و از او میخواهد كه به حضور او برود. سنبران به رغم میل باطنیاش این دعوت را میپذیرد. رئیس جدید دهكده از سنبران و مردان دیگر، با آغوش باز پذیرایی و به آنها گوشزد میكند كه سپاهیان یكی از شاهزادگان هخامنشی كه در ایالت شرقی ماد، خراجگزار پادشاهی ماد در هگمتانه است به سمت هگمتانه در حركت هستند و قرار است از سرزمینهای آنها عبور كنند. از این رو، هیچكس نباید كوچكترین مزاحمتی برای آنها ایجاد كند، در غیر این صورت، كشته خواهد شد. سنبران دهكده را ترك میكند و به نزد زن و فرزندانش در كوهستان برمیگردد، او همچنان نگران این موضوع است. تا این كه، روزی در كوهستان، یك نظامی را میبیند كه به داخل دره سقوط كرده و اسبش نیز مرده است. سنبران مرد نظامی را كه «بهمن» نام دارد، نجات داده و به منزلش میبرد. زن و فرزند سنبران با مهربانی با او رفتار میكنند و پس از چندی درمییابند كه بهمن سركردة سپاهیانی است كه در دشت نزدیك كوهستان اردو زدهاند. بعد از این ماجرا، رابطة دوستانهای بین بهمن و سنبران و نیز خانوادهاش برقرار میشود و اتفاقاتی رخ میدهد كه در ادامة داستان بازگو میشود." |