| • چکیده : |
,"درون یك تخم سفید بزرگ جوجه لكلكی كوچك در حال بزرگ شدن بود كه «لكلكی» نام داشت. او هر صبح كه چشمهایش را باز میكرد دیوار سفیدی دورتادورش میدید و توپ زردرنگی كه از آن تغذیه میكرد. روزها میگذشت و لكلكی بزرگتر میشد و توپ زردرنگ كوچكتر. دیگر روزی فرا رسیده بود كه لكلكی بسیار بزرگ شده بود و نمیتوانست خود را تكان دهد و توپ زردرنگی هم وجود نداشت. تنها كاری كه به ذهنش رسید این بود كه به دیوارة سفید نوك بزند. او آنقدر نوك زد كه دیواره شكست و او وارد دنیای جدیدی شد كه خیلی زیبا بود. روزها میگذشت و او به همهجا پرواز میكرد و با چیزهای زیادی آشنا میشد. او در رویاهایش خورشید را مانند همان توپ زردرنگ میدید و خود را در حال نوك زدن به آسمان، شاید در پشت این آسمان بزرگ دنیای زیبای دیگری باشد." |