| • چکیده : |
,"گنجشك كوچولو همیشه آرزو داشت دنیای اطرافش را بشناسد و سپس از مادرش سوالاتی را میپرسید. اما پاسخهای مادرش پاسخگوی كنجكاویهای او نبود. پس یك روز صبح بدون اجاز? پدر و مادرش از خانه بیرون رفت تا خود دنیایی را كه در آن زندگی میكند بشناسد. او به جنگل رفت و از لاكپشت سوالاتی پرسید و به كمك سنجاب دریافت كه مار حیوان خطرناكی است و... سپس به شهر پرواز كرد و انسانها را دید. دیگر هوا تاریك شده بود كه با كمك ماركوب به خانه بازگشت و از پدر و مادرش معذرتخواهی كرد. او گفت: «امروز چیزهای زیادی یادگرفتم و فهمیدم دنیا را نمیشود دید. اما یاد گرفتم كه دنیای پرندهها آسمان آبی، دنیای ماهیها دریای بزرگ و دنیای آدمها شهر شلوغ و دنیای حیوانات جنگل قشنگ است». در كتاب حاضر، این داستان با هدف آموزش زبان انگلیسی به كودكان گروه سنی «ب» و «ج» به دو زبان فارسی و انگلیسی به چاپ رسیده است." |