| • چکیده : |
,"جعفر جوانی متدین است كه برای امرار معاش به خرید و فروش سنگهای قیمتی و نقره روی میآورد. او پس از طی سختیهای بسیار، در رشتة ادبیات فارسی پذیرفته میشود و به تحصیل در دانشگاه در كنار كار میپردازد. او پس از چندی ازدواج میكند. چند روزی پس از ازدواج، یكی از دوستانش به او میگوید كه قصد رفتن به خارج از كشور را دارد و میخواهد مغازة جواهرفروشیاش را بفروشد. دوستش در ادامه میافزاید: «اگر تو مایل هستی این مغازه را از من بخر و حتی قسطی نیز از تو قبول خواهم كرد». جعفر از این كه فرشتة رحمت بالای سرش سایه افكنده است خوشحال میشود و اینها را نتیجة كسب رزق حلال طی سالها تلاش میداند. داستان حاضر به یكی از موضوعات اجتماعی یعنی رزق حلال و تبعات آن اختصاص دارد." |