| • چکیده : |
,""حسنی" بر سر كویی دو خاتون میبیند. یكی از آنها به او آب و دیگری به او نان میدهد. حسنی نان را میخورد و آب را به زمین میدهد، زمین به او علف میدهد و حسنی علف را به بزی گرسنه میدهد و بز در مقابل به او هیزم میدهد. حسنی هیزم را به شاطرباشی داد و از او آتش میگیرد، سپس آتش را به زرگر داده و زرگر به او قیچی میدهد. حسنی قیچی را به خیاط میدهد و خیاط به عنوان تشكر به او قبا میدهد. دوستان حسنی با دیدن او از او میخواهند كه به مكتب برود. حسنی نیز در مكتب قبا را به ملا میدهد و كتابی هدیه میگیرد. هنگام غروب پدر حسنی با باری از هنداونه از باغ بازمیگردد و از حسنی سراغ آب و نان را میگیرد. حسنی میگوید نه آب دارم، نه نان و در آن حال كتابش را به پدر میدهد و از او دو خرما میگیرد. یكی را خودش میخورد و دیگری را به دوستش ـ فلفلی ـ میدهد. فلفلی میگوید كه باز هم خرما میخواهد. حسنی نیز به پدرش میگوید و پدر به خنده میافتد. حسنی بر روی طاقچه میپرد و فلفلی در باغچه میرود. داستان در قالب شعر بازگو شده است." |