| • چکیده : |
,"در این داستان، "دیبا" دختری است از خانوادهای تحصیل كرده، كه دو برادر به نامهای "مهران" و "مهرداد" دارد. این دو برای ادامهی تحصیل به كانادا میروند. بعد از گذشت چند سال، طی نامهای كه هر دو برای پدر و مادرشان مینویسند، اعلام میكنند كه ازدواج كردهاند و از ادامهی تحصیل منصرف شدهاند. این خبر، ضربهی سختی به خانوادهی آنها میزند. دیبا نیز، بعد از ادامهی تحصیل و شركت در آزمون سراسری در دانشگاه شیراز پذیرفته میشود و از تهران، شهر محل سكونتشان به آن جا میرود. بعد از یكی دو سال برای دیدن خانوادهاش به تهران باز میگردد و یكی از دوستان قدیمی پدرش به دیدن آنها میآید، این دیدار، آغاز آشنایی است با "فرهاد"، پسر آقای "محتشمی" ـ همان دوست قدیمی ـ این آشنایی منجر به ازدواج آن دو میشود و...." |