| • چکیده : |
,"پادشاه زورگویی بود كه سربازان و لشكریان بسیاری داشت. قدرتطلبی او به جایی رسیده بود كه تمام شهرهای دنیا را با جنگ و خونریزی به دست آورده بود. پادشاه خویش را از همه قویتر میدانست. تا این كه یك شب، ماه به او گفت: همهی زمین را تصرف كردی. اگر قدرت تو از هركسی بیشتر است به سربازانت دستور بده مرا نیز تصرف كنند. همینطور باد، خورشید و آب نیز هریك او را به مبارزه طلبیدند. شاه كه از این حوادث بسیار ناراحت و عصبانی شده بود، تمام لشكرش را در بیابانی جمع كرد و سپس با غرور رو به آسمان و زمین كرد و به خورشید و ماه و باد و آب گفت: "فرمانده و حكمفرمای شما كیست" خورشید گفت: "فرمانده و حاكم ما خدای بزرگ است. او خالق ماست و ما همه سربازان او هستیم". پس از خورشید، ماه نیز به نصیحت او پرداخت و گفت: "كسی طاقت و قدرت مقابله با خدای ما را ندارد". سپس باد او را نصیحت كرد. اما شاه كه گویی چیزی نشنیده است، دوباره گفت: "من میخواهم با فرماندهای كه پنهان است و سربازانش را به جنگ ما فرستاده بجنگم". در این وقت هوا تیره شد، باد با شدت وزید و طوفانی به پا شد كه تا آن روز كسی ندیده بود. ساعتی بعد وقتی هوا روشن شد شاه روزی زمین افتاده بود و همهجا از تیر و نیزه و شمشیر و سپر و سربازانی پر بود كه بیشتر بدنشان زیر شنها فرو رفته و نابود شده بودند. شاه گفت: "عجب خدایی، چه قدرت عجیبی دارد! كسی با او نمیتواند مقابله كند. او بر هر كسی پیروز است". سپس گفت: "با این كه ماه و خورشید را میدیدم اما به رازشان پی نبرده بودم كه خدا و صاحب آنها بر هركسی پیروز است". شاه سرگشته و شكستخورده در بیابان به راه افتاد. در دل كوه، غاری پیدا كرد. به آنجا پناه برد و هرگز به شهر بازنگشت." |