| • چکیده : |
,""سهراب" كه به امید یافتن پدر، با لشكری راهی ایرانزمین شده است، هرچه بیشتر او را میجوید، كمتر مییابد. گویا هرگز هیچ "رستمی" وجود نداشته و كسی نشانی از وی ندارد. از آن سوی، چون كاووس خبر لشكركشی سپاه توران را میشنود، سپاهی به سركردگی رستم برای مقابله گسیل میكند. رستم اما خسته از جنگ و خونریزی، در آرزوی دیدار فرزندش میسوزد و آه از دل میكشد، غافل از آن كه جگرگوشهاش در مقابل اوست و او نمیشناسدش. گویا قضا و قدر، دست به دست یكدیگر دادهاند تا این پدر و پسر در برابر هم قرار گرفته و یكی به دست دیگری كشته شود. چون زمان نبرد فرا میرسد، جنگی سخت بین آن دو درمیگیرد تا این كه پدر غالب شده و بلافاصله پهلوی سهراب را با خنجر میدرد. در همین هنگام از صحبتهای سهراب متوجه اشتباه بزرگ خویش شده و فرزند را در آغوش میگیرد. فغان از سپاه ایران برمیخیزد و همه برای نجات زادهی رستم به تكاپو میافتند. "گودرز پهلوان" رو سوی دربار كیكاووس میكند تا نوشدارو بیاورد. اما دریغا كه شاه از دادن دارو امتناع كرده و فرزند رستم در آغوشش میمیرد." |