| • چکیده : |
شخصیت اصلی داستان جوانی است به نام سینا" كه خانوادهاش در تخت فولاد، قبرستان بزرگ و قدیمی اصفهان زندگی میكنند. جایی كه هم محلهای است و هم قبرستانی كه سالهاست كسی در آن دفن نمیشود. "آقاجان" ـ پدربزرگ سینا ـ تفریحی جز قبرستان گردی ندارد. پدر نیز عادتی جز كشیدن سیگار بر بالای پشت بام ندارد، عادتی كه اگر از او بگیرند میمیرد؛ اما "سعید"، برادر سینا در زمان سربازی خودكشی كرده و سینا حضور او را در تمام اشیای پیرامونش، حتی در درونش حس میكند. پس از چندی سینا به اصرار مادر، برای گرفتن دیپلم در دبیرستان ثبت نام میكند؛ اما او روزها را به بطالت و خیابانگردی سپری میكند تا این كه روزی شهرداری طی ابلاغیهای از آنها میخواهد خانهشان را تخلیه كنند، زیرا قرار است تخت فولاد فضای سبز شود و....." |