| • چکیده : |
راوی این داستان كوتاه شخصیتی است كه به رغم مطالعات وسیع جایی به حساب نمیآید و از همه بدتر، وقتی میبیند روان پزشكی كه به تازگی به شهر آمده و كارش بالا گرفته سخت دچار عقده و انتقام میشود. او با خود میگوید: .... من كه سوسیالیزم با اون طمطراقش نتونست روح توده گریز من رو ارضا كنه، من كه ژان پل سارتر و رنه لافراژ و ماركس و حتی همین هایدگر و هم پالكیهاش صبحانه روحم نمیشن چطوری بشینم ببینم یه نفر اومده تو شهر به اسم روان شناس یا چه میدانم روانپزشك و این جور چیزها مردم بدبخت و كارگر پیشه شهر من رو سر و كیسه كنه بعدش هم به ریش همه بخنده كه تو این شهر نفس كش نبود..."." |