| • چکیده : |
,"روزی سوزن تهگردی عاشق یك برگ كاغذ سفید میشود، او به نزد كاغذ میرود. اما كاغذ او را از خود میراند، زیرا معتقد است كه سوزن تهگرد مثل دیگر سوزنها تن و بدنش را سوراخ سوراخ میكند. سوزن بسیار ناراحت میشود و به جایی میرود كه كاغذ سفید او را نبیند و شروع به بالا و پایین پریدن میكند. آنقدر اینكار را تكرار میكند تا این كه یكروز صبح به محض باز كردن چشمهایش متوجه میشود كه نوكش برگشته است. با خوشحالی و دواندوان به همانجایی میرود كه كاغذ سفید بود. اما هرچه نگاه میكند او را نمیبیند. سرانجام او را مچاله شده درون سطل زباله میبیند و با از ناراحتی فریادی میكشد كه ناگهان..." |