| • چکیده : |
,"یك روز روباه مكار در جاده مشغول راه رفتن به سمت خان? پدربزرگش بود كه ناگهان صدایی شنید. او كلاغی را دید كه با یك پنیر در دهانش بر بالای درختی نشسته و به او نگاه میكرد. روباه سعی كرد كلاغ را وادار به حرف زدن بكند تا پنیر از دهان او بیفتد، اما موفق نشد، زیرا یك كلاغ دیگر مانع اینكار شد. كمی بعد روباه برای جلب نظر كلاغ شروع به ساز زدن و آواز خواندن كرد، اما باز هم موفق نشد. تا این که روباه دریافت به كلاغ علاقهمند شده است، اما وقتی از او تقاضای ازدواج كرد، اتفاق غیرمنتظرهای رخ داد. این داستان در قالب طنز به رشت? تحریر درآمده است." |