| • چکیده : |
,"در یك بعد از ظهر خوب و آفتابی، "پوه" و بچهخوك نزد خرگوش رفتند. خرگوش ناراحت بود و آرزو داشت باران ببارد، زیرا سبزیجاتش در حال خشك شدن بودند. در این هنگام ببری از راه رسید. پوه و بچهخوك و ببری تكههایی ابر در آسمان دیدند. كمی بعد "ایپور" نیز از راه رسید. هوا هر لحظه بدتر میشد، ناگهان صدای غرش عجیبی به گوش رسید و باران شدیدی شروع به باریدن كرد. همگی به طرف خانهی پوه به راه افتادند. كمی بعد باد ابرها را پراكند و خورشید نمایان شد. آنها از خانه بیرون رفتند و جنگل شاداب و دوستداشتنی را مشاهده كردند و با خوشحالی از روی گودالهای آب پریدند. سپس پوه از همگی دعوت كرد تا برای خوردن عصرانه به خانهی او بروند." |