| • چکیده : |
,"در یك عصر بارانی یك رهرو جوان در جستوجوی سرپناهی به خانة زنی رفت. زن به او گفت: كه در خانه با من بمان. رهرو پاسخ داد، نمیتواند عهد پاكدامنیاش را بشكند. زن پیشنهاداتی میداد و رهرو در اجابت درخواستهای او بر عهد راستگویی، دزدی نكردن، پرهیز از مسكرات، آزار نرساندن پابرجا بود. زن به او مقدار كمی مسكرات داد و او قبول كرد و قبل از این كه شب به پایان برسد، تمام عهدها را شكست. در كتاب حاضر، داستانها، حكایات و تمثیلهایی آورده شده است كه دریافتهای خود نویسنده یا دیگران و یا تاملات و تصوراتی از تعلیمات فرزانگان و افراد روشنبین است و دربارة موضوعاتی چون مراقبه، درد و رنج، شفقت، ذهن آرام، حرص، عشق، روشنبینی، عفو، خشم، سپاسگزاری و... است." |