| • چکیده : |
,"یك روز آفتابی «خرسی» به «پگی» گفت: «امروز روز خوبی برای ماهیگری است اما تو هیچ وقت نمیتوانی ماهی بگیری، ولی چرا با من نمیآیی؟ شاید برای من شانس بیاوری». خرسی و پگی به طرف رودخانه به راه افتادند و كنار یك درخت نشستند. خرسی قلابش را داخل آب انداخت. پگی هم رفت كه شنا كند. خرسی احساس كرد سر قلاب تكان میخورد و با خوشحالی فریاد زد: «نگاه كن! من یك ماهی بزرگ گرفتم!» و برگشت كه دوستش را ببیند، اما پگی آنجا نبود! پگی رفته بود شنا كند. خرسی به جای ماهی او را با قلاب گرفته بود! خرسی با ناراحتی گفت: «من میخواستم ماهی بگیرم!» پگی جواب داد: «به هر حال من باعث شدم كه تو یك ماهی بگیری. من برای تو شانس آوردم!»." |