| • چکیده : |
,"یوهان وارگوت نقاشی با خلق و خوی همة هنرمندان پرآوازه، دمساز با عزلت و مانوس با غوغای درون است. او در خلال وقایعی كه در زندگی شخصی با آن روبهروست، به خودیابی راه مییابد و به عشق واقعی میرسد كه از خود گذشتن و دوست را بر خویشتن مقدم داشتن است. با آن كه زندگی مشترك او خالی از محتواست و از كوچكترین شور و شوقی تهی است، ولی علاقة شدید وی به پسر كوچكش سبب میشود تا در میان دیوارهای ملك بزرگش ـ روزالده ـ كه برای او در حكم قفس است، بماند. زندگی غمآلودش سرانجام به رهائی از این زندان میانجامد و نقاش راهی شرق میشود، مگر در آنجا «فضایی تازه» بیابد و به دور از رنج و زشتی كه او را در خود پیچیده است." |